فکر می کردم تمام راه ها را باید با یک همسفر بود اما امروز یک نفر مرا به خواب نرفتن و ماندن دعوت کرد و من از آرزوهایم می گویم که سال ها مرده و زیر خاک تیره ی ناامیدی دفن گشته اند ..........
من چه میدانستم آینه ها با من نمی مانند
من چه میدانستم زمستان زود فرا می رسد
من چه میدانستم هر گلی اسیر شبنم احساسات نمی شود............
من چه میدانستم که کوچه غروب زیر حجم سنگی قلب این گونه رنگ خواهد باخت.......
  من تنها او رامی دانستم...........  

|