......... چاپ
تاریخ : دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
پوست تا استخوانم پینه بسته
همچون دستانم
همچون چشمانم
همچون قلبم
روحم را درون آیینه می نگرم
هیچ نیست
پوستش زمخت گشته
دارد می ترکد
همچون گلویم،همچون احساسم
دستانم می لرزند،تر ک برداشته اند
همچون صدایم،همچون بغض ِ در گلویم
از سر انگشتانم خون میچکد بر کاغذِ تنم
قلم ِ خونین ِ روحم می نویسد
پوست تا استخوانم پینه بسته است
دارد می ترکد
خسته است
کسی در آیینه می گوید:هیچ کس نیست
هیچ چیز هم
همچون دستانم
همچون چشمانم
همچون قلبم
روحم را درون آیینه می نگرم
هیچ نیست
پوستش زمخت گشته
دارد می ترکد
همچون گلویم،همچون احساسم
دستانم می لرزند،تر ک برداشته اند
همچون صدایم،همچون بغض ِ در گلویم
از سر انگشتانم خون میچکد بر کاغذِ تنم
قلم ِ خونین ِ روحم می نویسد
پوست تا استخوانم پینه بسته است
دارد می ترکد
خسته است
کسی در آیینه می گوید:هیچ کس نیست
هیچ چیز هم
